اینجا

اینجا نگاههای تیز بین به دنبال اشتباهات کودکانه سر تا پای ما را می پایند و آنچنان بار نگاهشان سنگین  است  که گویی  غریبه ای گناهکار را  مینگرند  آن طور که خود نیز به خود شک می کنیم و کاش باد حرفهای ما را به آنها می رساند تا بدانند چه ساده .صادق و با نجابت سخن می گفتیم گاه حتی نگاهمان راهم از هم می گرفتیم تا لحظات  گمان بد نکنند.  چه بی رحمانه از ما آنچه را می خواهند که خود نیز نمی فهمند چه  بیچاره مردمانی که فقط اندیشه شان زشتی است و در خاطرشان خوبی گذر نمی کند.ساده است گفتن اینکه کاری کن همه چیز تمام شود و چه خنده دار.  تو بهتر از من اینجا را شناخته بودی که دوست داشتی در جزیره زندگی کنی آنجا که دست هیچکس به ما نرسد و نگاه هیچکس ما را نیازارد و حرف هیچکس ما را دچار بد گمانی نکند.  

زیبایی

اگر زیبا زندگی نکنیم مقهور زشتی خواهیم شد .

هارمونی

 اگه آدما مثل یه نت  کوک نقش خودشون و خوب بازی کنند  هم  گام می شن و از روابط روز مره آهنگ دلنشینی خواهیم شنید. حتما من نقشی در هارمونی موسیقی جهان دارم 

جای پا

جای پای باد روی شالیزارها چه آزاد است و رها

 جای پای شعر روی احساس  چه نرم است و لطیف

جای پای دیروز در امروز چه آشکار است و دست نیافتنی

جای پای تو در لحظات من چه زیبا وعمیق  

ولی جای پایی از خود نمی بینم شاید که  هنوز راهی را نپیموده ام

و شاید هنوز آنقدر سنگین نشده ام که اثر گذار باشم.

نادر ابراهیمی

هلیای من

زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی هر لحظه که در تسلیم بگذرد لحظه ایست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد.

باری گریختن تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد اما تکرار در گریز ثبات در عشق را اثبات می کند.

                                                         از کتاب  بار دیگر  شهری  که دوست می داشتم

جستجو

همه چیز در ذهنم دگرگون شده  است

به دنبال آنم که رها کند مرا از تعلقات

آن که عاشقانه مرا بشنود و بفهمد

آن که از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من خسته نشود

آن که متناسب باشد فکرش و جسمش

چرا که فکر در جسم متبلور می شود

و روحش هر چه می تواند بزرگ باشد

خدا

خدای من گم شده است

نمی دانم او در اندیشه من است یا من در اندیشه او

نمی دانم درون من است یا بیرون من

با من است یا جدای از من

فقط  می دانم که در این نزدیکی است

و تنها نشانی ام از او  نظم است.

 

پارادوکس

ساده است زیستن و سخت پیچیده نیز هم و  می دانم که در بطن پیچیدگی نیز  ساده گیست

پاورقی

نوشتن وقایع را دوست دارم شاید اگر در گذشته می زیستم کاتب می شدم 

دلتنگی

 گاه قلبم فشرده می شود ازانچه هستم و دلم برای آنچه ندارم تنگ می شود

 و دلم برای خودم برای تو و فردا  می سوزد گویی باید همه چیز را از نو شروع کنم

فرصت

در بر خورد با فرصتها تردید داریم و زمانی که به یقین می رسیم فرصتها گذشته اند .ارزش برخی کارها به دست زمان مشخص می شود  و ارزش زمان در لحظات آن است.

ما

اینجا همه جمعند 

 در یا در چند قدمی است 

  کوچه تنهایی که زمان عابر آنست 

  و سایه دخترکی درپشت درخت                 

 هر از گاه تپش قلبی به رسم عادت 

  نگاهی ساده   و سکوتی پر معنا

چشم بر هم زدن


روز با تمام عناصر خود را به من  رساند و گفت  آنچه میخواهی از من بر گیر و من در این اندیشه بودم که چه چیز شایسته من است که  شب مرا  فرا خواند

فکر من

انیشتین می خواست بداند خدا به چه می اندیشد                                                                        وجبران میگوید می خواهم بدانم در آنسوی خاطر خاموش خدا چه می گذرد                                                                          و من می خواهم بدانم در درون خودم چه می گذرد