بعد

کودک  :بعد از اینکه بزرگ شدیم چی می شه ؟
من   : به آرزوهای بچگی می رسیم
کودک  :بعدش چی؟
من   : خوب زندگی می کنیم پیشرفت می کنیم
کودک  :خوب بعد؟
من   : می میریم می ریم بهشت
کودک  : بعد؟
من   : به بهترین حالت زندگی می کنیم
کودک : بعد؟
من   : اونجا بعدی وجود نداره
کودک  : چه بد
. . . .

من

 کتاب نویی که جلدش فرسوده شده
با کلمات اندک سخن می گوید
قطر ندارد
کادر ندارد
صفحاتش نازکند و آهسته ورق می خورد.

هبوط

 تو مقصر نبودی .

 ما همه بهانه بودیم سیب بهانه لب .لب بهانه تو .تو بهانه من و من بهانه او

و تو در این زمین گیری تنهایی مرا کاستی.

نیاز

خدایا من دوستت نداشته ام  ولی می دانم گاهی بیش از همه انهایی که دوستشان دارم دلم برایت تنگ می شود.

مترسک

شالیها قد کشیده اند و حالا شالیکار در میان سبزی آنها گم می شود و گنجشک ها  به او توجهی نمی کنند بیچاره شالیکار که با گنجشکها هم دعوا دارد  امروز یک مترسک را به کمکش آورده  بود.   

سئوال

برخی سئوالات نیاز به پاسخ ندارند نیاز به فکر دارند و آنگاه که در صدد پاسخ بر می آییم از اصل موضوع دور می شویم.

من

                          چشم.دل و فکر هر یک به سویی رفته اند و من تنهام... 

تفاوت

  من :چه چیزی به نقاشیهای پیکاسو در عین سادگی ارزش می ده؟
نقاش:او در بطن دوران رئالیسم چیزهایی رو از نقاشی حذف کرد در عین حال  که کمبودی احساس نمی شد!
                                               

مرد

مرد گاری را که زن و بچه ای سوار آن بودند به جلو می راند  در حالیکه  به وسایل کنار خیابان سرک می کشید و گذار زندگی مردم را می کاوید چیز هایی انتخاب می کرد و حرفهایی میزد و همه با هم از ته دل می خندیدند شادیشان غریب بود به گمانم مرد گاریچی در پس واقعیت تلخ  فقر - نکبت و تیرگی شب حقیقت  شیرینی را یافته بود.

تصور

  وادی دوست داشتن خالی  از  دلیل   است . ساکنانش اندک اند و هوایش پاک از  استدلال.

تنگ

دیروز غروب ماهی تنهای کوچک سیاه عیدمو تو رودخونه رها کردم اولش شوکه شد ولی آروم آروم  راهشو پیدا کرد دلم براش تنگ شد ولی او خوشحال بود و من به او حسودیم شد  شاید گاهی  بهای شادی یکی  غمینی دیگریست دلم می خواد از تنگ کوچک این شهر به اقیانوس سفر کنم.

بدی

اشتباه فکر می کردم  که بدی یعنی آزردن دیگران به هر شکلی و خود را جزئ دیگران نمی دانستم     حال احساس می کنم  که هر نوع کوتاهی در رسیدن به آرزو ها - زیبایی ها و خوبیها هم بدی است

مادر

من تمام احساسات و خوبیهای تو را  یک واقعیت ساده می انگاشتم  گاه فریاد می کشیدم گاه لوث می شدم و گاه سرکش ولی تو هر بار دلیلی برای خوبی من می یافتی گویی نگهبان منی . دوست داشتن را  با تمام وجود و بی هیچ انتظاری به من آموختی ولی من شاگرد خوبی نبودم .